تبليغاتX
قلبهای گره خورده


قلبهای گره خورده

پسر نابینا

پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود و

 

کلاهی جلوی پاهای خود گذاشته بود . همراهش یک تخته سیاه بود که روی آن

 

نوشته شده بود:. "نابینا هستم، کمکم کنید!"

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:42 توسط سپهر | |

 

 

خدایا ! دلم باز امشب گرفته

 

بیا تا کمی با تو صحبت کنم

 

بیا تا دل کوچکم را

 

خدایا فقط با تو قسمت کنم

 

***

 

خدایا  بیا پشت آن پنجره

 

که وا می شود رو به سوی دلم

 

بیا،پرده ها را کناری بزن

 

که نورت بتابد به روی دلم

 

***

 

خدایا کمک کن به من

 

نردبانی بسازم

 

و با آن بیایم به شهر فرشته

 

همان شهر دوری که بر سردر آن

 

کسی اسم رمز شما را نوشته

 

***

 

خدایا کمک کن

 

که پروانه شعر من جان بگیرد

 

کمی هم به فکر دلم باش

 

مبادا بمیرد

 

***

 

خدایا دلم را

 

که هر شب نفس می کشد در هوایت

 

اگرچه شکسته

 

شبی می فرستم برایت

 

 

 

خدایا

 

 

زندگی سرشار از هزاران نگرانی ست

 

و ذهن از یک فکر به سوی فکری دیگر پرواز می کند

 

در میان چنین هیاهویی

 

شنیدن ندای خاموشی که در قلب 

 

با من سخن می گوید دشوار است    

 

خدایا

 

مرا موهبت آن بخش

 

که ذهنم در کشاکش این غوغای روزمره

 

بر تو متمرکز باشد

 

و هر روز دقایقی با تو ارتباط برقرار کنم

 

بادا که چنان متبرکم گردانی

 

که ندای تو را بشنوم

 

و سیمای تو را که پر از لطف و زیبایی است

 

به چشم دل مشاهده کنم

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:39 توسط سپهر | |

 

 

 

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

 

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

 

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

 

و هی این و آن

 

سرسری آمد و رفت

 

ولی هیچکس واقعاً

 

اتاق دلم را تماشا نکرد

 

دلم قفل بود

 

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

 

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

 

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

 

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

 

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

 

فقط از غم و غصه و ماتم است !

 

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

 

و من تازه آن وقت گفتم :

 

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

 

و فردای آن روز

 

خدا آمد و توی قلبم نشست

 

و در را به روی همه

 

پشت خود بست

 

و من روی آن در نوشتم

 

ببخشید، دیگر

 

"برای شما جا نداریم

 

از این پس به جز او کسی را نداریم"

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 21:55 توسط سپهر | |

 

 

 

 

Girl, im going out of my mind (mind)

هی دختر واقعا دارم دیوونه میشم
and even though i dont really know you(you)

هرچند که درست و حسابی نمیشناسمت
and plus im feeling im running out of time

فكر مي كنم كه ديگه فرصتی واسم نمونده

im waiting for the moment i can show you(show you)

منتظر یه فرصتیم که بهت نشون بدم
and baby girl i want u to know, im watching you go

و عزیز دل، میخوام بدونی، دارم رفتنت رو می بینم

im watching you pass me by

دارم میبینم که داری از کنارم رد می شی

its real love that that you dont know about...

این اون عشق واقعیه که تو ازش بی اطلاعی

Baby i was there all alone.. When you'd be doing things i would watch youj but baby girl i gotta see you once again (again)

من تموم مدت اونجا بودم تنهای تنها.. و وقتی اون کارارو میکردی میدیدمت

تورو باید از فکرم بیرون کنم، ولی عزیز دلم میخوام یه بار دیگه ببینمت

its real love that you dont know about..

این اون عشق واقعیه که تو ازش بی اطلاعی
its real love that that you dont know about...

این اون عشق واقعیه که تو ازش بی اطلاعی
Every now and now i go to sleep, i couldn't stop dreaming about you

هر وقت میخوام بخوابم، نمیتونم جلوی خودمو نگه ندارم که بهت فکر نکنم
your love is got me feeling kinda weak.. i really cant see me without you

بی عشقت من ضعیفم، بدون تو بودن رو حتی نمیتونم تصور کنم
and now u're running around in my head

و حالا تو همش تو فکرمی

Im never gonna let you slip away again (again)
نمیخوام دوباره از کفم بری


Its real love that that you dont know about...

این اون عشق واقعیه که تو ازش بی اطلاعی و نگار داری دور سرم میچرخی

Every now and then when i watch you...

I wish that i could tell you that i want you

هر وقت تورو می بینم

دلم میخواد که بتونم بهت بگم که میخوامت
if i can have the chance to talk with to you..

If i get up the chance to walk with you

اگه باز فرصت صحبت کردن رو باهاتو پیدا کنم

اگه بتونم باز باهات قدم بزنم
then i would stop holding it in and never have to go through this again (again)
دیگه این احساسو تو خودم نگه نمی دارم و نمیذاشتم این وضعیت پیش بیاد

دیگه مجبور نیستم تحملش کنم


Its real love that you dont know about...

این اون عشق واقعیه که تو ازش بی اطلاعی

its real love that that you dont know about...

این اون عشق واقعیه که تو ازش بی اطلاعی

Today when i saw you alone... i knew had to come up and approach you

امروز وقتی تنها دیدمت. . .میدونستم باید بیام و پیشت باشم
coz girl i really gotta let you know

...all about the things you made me go through

چون دختر جون،واقعا میخوام بدونی. . .

راجع به تمام چیزایی که منو اسیرشون کردی
and now she looking at me in the eye and now

و حالا اون داره تو چشمام نگاه میکنه

You get me open and now you dreaming
again (again)

تو منو تو عشق خودت ول کردی و بازم رفتی تو رویا

its real love that that you dont know about...

این اون عشق واقعیه که تو ازش بی اطلاعی

Every now and then when i watch you...

I wish that i could tell you that i want you

هر دفعه که می بینمت، از خدا میخوام که بتونم بهت بگم، تورو میخوام
if I can have the chance to talk to with you..

If i get up the chance to walk with you

اگه باز فرصت صحبت کردن باهاتو پیدا کنم

اگه بتونم باز باهات قدم بزنم
then i would stop holding it in and never have to go through this again (again)
دیگه این احساس رو تو خودم نگه نمی دارم و

دیگه مجبور نیستم تحملش کنم


Its real love that you don't know about...

این اون عشق واقعیه که تو ازش بی اطلاعی

its real love that you don't know about..

این اون عشق واقعیه که تو ازش بی اطلاعی


You're the one that I want to know that I can take it from me nonunion

تو تنها کسی هستی که که میخوام همیشه یادم باشه

که هیچوقت نمیتونم از قلبم جداش کنم
even thought I don't really know you.. I gotta lotta love I want to show you

هرچند تورو خوب نمیشناسم، ولی میخوام عشقم رو بهت نشون بدم
and you'd be right there in front of me.. I see you passing in front of me

Monona

و تو اونجا پیش من خواهی بود، و تو رو خواهم دید که از روبروم رد میشی
girl I need ur love ...Baby I need Ur love

هی دخترجون من به عشقت نیاز دارم، عزیزم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 2:56 توسط سپهر |

     

 

Just One last Dance-Sara Connor

Just One last Dance.... Just One last Dance..

فقط يه بار ديگه بيا با هم برقصيم . فقط يه بار 

We meet in the night in Spanish cafe.I look into your Eyes just don't know

ما در يه قهوه خونه اسپانياي همديگه رو ديديم. من به چشاي تو زل زدم

what to say

نمي دونستم چي بگم 

feels like i'm drowning in the salty water.a few hours is left till the sun's

مثه اين بود كه دارم تو درياي شور خفه ميشم . چند ساعتي مونده تا خورشيد 

gonna raise

بالا بياد

tomorrow will come and its time to realize. Ur love is finished for ever

فردا از راه ميرسه و اون موقع هست كه بايد بفهميم عشق تو براي هميشه فنا شده .

How i wish to come with u . How i wish we make it trough

چطور من آرزوي با تو آمدن را بكنم. چطور من آرزو رو بپرورانم 

Just one last dance before we say goodbye.

فقط بيا يه بار قبل از گفتن خدا حافظي برقصيم

When we swear and turn round round round .It's like the first time

وقتي قسم مي خوريم و مي چرخيم و مي چرخيم مثه اولين بار هست

Just One more chance.Hold me tight and keep me warm cause the night is

بازم يه شانس ديگه . من و محكم تو آغوشت بگير گرمم كن چون شب داره

getting cold And I don't know where i belong

سرد ميشه و من نمي دونم كه به كجا تعلق دارم

The wine the lights and the Spanish guitar.I Never forget how Romantic they

شراب لامپها و گيتار اسپانيايي هيچگاه رمانتيك بودن اونا رو فراموش نميكنم  

are. But I know tomorrow i l will ose the one I loved.THere is no way to come

اما مي دونم فردا كسي رو كه دوسش دارم از دست مي دم . هيچ راهي نيست كه به ياريت بيايد

with u. It's only thing to do

جدايي تنها راه چاره هست

Just one last dance before we say goodbye

فقط بيا يه بار قبل از جدايي برقصيم

When we swear and turn round round round . is like the first Time . Just one

وقتي ميرقصيم و ميچرخيم و ميچرخيم  درست مثه روز اوله  فقط يه شانس مونده

more Chance. Hold me Tight and keep me Warm cause the night is Getting

من و محكم بگير و گرمم كن چون شب سردي در راه است و من نمي دانم به كجا تعلق دارم

Cold and i dont know Where i  

Just one last danceeeee before we say goodbyeeee

فقط يه بار ديگه برقصيم قبل از اينكه جدا شيم

Download

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 2:27 توسط سپهر |

 

 

 

 

سحر در سجده ی پاکی

تو را در زجه های قلب بیمارم دعا کردم.

هزاران بار

در اندوه و تنهایی

تو را در های های گریه و اشک ام صدا کردم.

تو را من تا سحر

هر شب به تنهایی دعا کردم.

 

دریغ از درد تنهایی

دریغ از آه سرد و اشک رسوایی

که در دنیای بی مهری

کسی از دل نمی تابد

و من در آسمان و کهکشان_ اینچنین دنیای بد عهدی

تو را خورشید پاک_آسمان عشق کردم

تو را من عاشق ام ، عاشق !

تو را با عشق و مستی من وفا کردم.

 

عجب دنیای بد عهدی

عجب دنیای صد رنگی

عجب رنگ پر از ننگی

چرا اینگونه بی رحمی؟

چرا از خود نمی پرسی؟

چرا با من چنین کردی!؟

من اینجا در تمام لحظه هایم

نام زیبای تو را فریاد کردم

تو را در کفر این هستی، خدا کردم

خدایا من تو را اینگونه با خود آشنا کردم.

 

از آن روزی که مهر از من گسستی

تو را من تا خدا فریاد کردم

دعا کردم ، دعا کردم

تو را از هر بلایی من رها کردم.

 

عجب دنیای بیرحمی!

نمیدانم خدایا ،

من چرا بیگانه ای را با دل دیوانه ی خود آشنا کردم

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:43 توسط سپهر | |


Design By : Night Skin